مفهوم کمال گرایی 

ویژگی های شخصیتی برای یک شخص در طول زمان معمولاً ثابت و بین افراد متفاوت هستند و زیر بنای رفتار را تشکیل می دهند. کمال گرایی یکی از ویژگی های شخصیتی است.

فرهنگ وبستر[1]کمال گرایی روان نژندانه به بی عیب و نقص بودن، کوچکترین اشتباه خود را گناهی نابخشودنی پنداشتن و مضطربانه انتظار عواقب شوم آن را کشیدن تعریف می کند.

هولندر(1978)،  برای اولین بار از کمال گرایی به عنوان یک ویژگی شخصیتی نام برد و آن را به صورت داشتن انتظاری بیش از حد مورد نیاز از خود یا دیگران در موقعیتی خاص تعریف کرد.

 

کمال گرایی به منزله تمایل پایدار فرد به وضع معیارهای کامل و دست نیافتنی و تلاش برای تحقق (برنز[2] ، 1980)، آنها که با خود ارزشیابی های انتقادی از عملکرد شخصی همراه است (فروست و همکاران، مارتن[3]، لاهارت[4]و زرنبلت[5]، 1990)، تعریف شده است.

کمال گرایی یعنی گرایش فرد به داشتن مجموعه ای از معیارهای افراطی و تمرکز بر شکست ها و نقص­ها در عملکرد و اعتقاد به کامل بودن و احساس اضطراب و فشار روانی بالا و ترس از اینکه نتواند مطابق انتظارات خود زندگی کند(فلت و هویت، 1997). و نیز کمال گرایی را نیاز شدید فرد بر انجام تمام کارها، کاملاً بدون عیب و نقص تعریف می کنند.

فلت، هویت، بلنک[6]، استین[7] و اوبرین[8](1991) عقیده دارند که کمال گرایی قرار دادن استانداردهای بسیار بالا برای عملکرد است که همواره با گرایش به ارائه ارزیابی های بسیار انتقادی از خود می­باشد. افراد کمال گرا نه به خاطر میل به پیشرفت و ترقی، بلکه به خاطر ترس از شکست برانگیخته می شوند.  ترس موجب رفتار اجتنابی می شود و رفتار اجتنابی پیوسته فرد را گوش به زنگ نگه می دارد و به موجب آن فرد از آنچه که ترس آور است اجتناب می نماید(هاماچک[9]).

2 -1-2. رویکردهای کمال گرایی

در زمینه کمال گرایی رویکردهای مختلفی وجود دارد که به مهمترین آنها پرداخته می شود.

2-1-2-1. نظریه زیگموند فروید[10](1939-1856)

فروید فراخود را مجموعه ای نیرومند و کاملاً ناهشیار از دستورها و باورها که فرد در کودکی فرا می گیرد، می داند و این مجموعه، برداشت های وی از درست و نادرست است. در زبان امروزه، این اخلاق درونی را وجدان می نامیم که فروید آن را فراخود نامید. این وجه اخلاقی شخصیت معمولاً در سنین 5 تا 6 سالگی فرا گرفته می شود و بیش از هر چیز در برگیرنده قاعده های رفتاری وضع شده، از سوی والدین است. کودک رفتارهایی را که از نظر والدین نادرست یا بد هستند در اثر تنبیه، تحسین و امثال آن فرا می گیرند. آن دسته از رفتارهایی که کودک به خاطر آن ها مورد سرزنش یا تنبیه قرار می گیرد، بخشی از وجدان می شوند که این خود بخشی از فراخود است. بخش دیگر خودآرمانی است و شامل رفتارهای خوب یا درستی است که کودک به خاطر آنها تحسین شده است. از این رو کودک یک رشته قاعده هایی نظیر تو باید و تو نباید را یاد می گیرد که پذیرش یا طرد را از سوی والدین به همراه می آورد و کودک در طول زمان این اموزش ها را درونی می کند، سپس پاداش ها و تنبیه ها شکل خود اجرایی پیدا می کند. خود کنترلی جایگزین کنترل والدین می شود. این قاعده ها و خواست های والدین که اکنون دست کم به طور نسبی با این راهبردها که عمدتاً به صورت رهنمودهای اخلاقی ناهشیار درآمده اند، همرنگی می کند و اثر می گذارد، در نتیجه این درونی ساختن کودک و بعداً بزرگسال هر گاه عملی بر خلاف این اصول اخلاقی انجام دهد یا به آن فکر کند احساس گناه می نماید.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مراحل پاسخ به استرس از دیدگاه هانس سلیه

فراخود نقش داور اخلاقی و به منظور پی جویی دایمی برای کمال اخلاقی، مصمم و حتی بی رحم است. فراخود از نظر شدت، نامعقولی و پافشاری، نسنجیده و پی گیرانه بر فرمانبرداری تفاوتی با نهاد ندارد. فراخود برای لذت تلاش نمی کند، بلکه تلاش آن صرفاً در پی کمال اخلاقی است(شولتز[11]،1990).

فروید(1975) در توصیف افراد کمال گرا اظهار می دارد که محرک اصلی در زندگی این افراد رسیدن به خوشبختی نیست، بلکه تکامل و برتری یافتن است. زندگی آنها در یکسری حتم ها، بایدها و نبایدها خلاصه شده است. آنها در هر کاری باید به کمال برسند و به بهترین شیوه آن را انجام دهند وگرنه خرسند نخواهند شد و نرسیدن به کمالات آنها را دچار اضطراب و افسردگی شدید می کند این توقعات بی جا و عهده دار شدن مسئولیت سنگین و غیر منطقی، عرصه زندگی را بر آنان تنگ می کند( فروید، 1975).

 

2-1-2-2. نظریه کارن هورنای[12](1952-1885)

هورنای مدعی بود همه ما سالم یا روان رنجور برای خود یک خود انگاره یا تصویری آرمانی که ممکن است با واقعیت منطق باشد یا نباشد می سازیم. در انسان سالم خود انگاره براساس ارزیابی واقع بینانۀ فرد از توانایی ها، استعدادها، نقاط ضعف و هدف ها و نحوه ارتباطش شکل می گیرد. خود انگاره روان رنجور، الگویی از چیزی است که او احساس می کند می تواند یا باید باشد(شولتز، 1990)، آنها به خودشان می گویند باید بهترین یا عالی ترین دانشجو، همسر، والد، معشوق، کارمند، دولت یا فرزند باشند، چون از نظر آنها خود انگاره واقعی شان ناخوشایند است، تصور می کنند که باید مطابق با خود عمل کنند که به موجب آن، خود را به صورت بسیار مثبت می بینند، مثلاً شریف، صادق، سخاوتمند و شجاع می پندارند.

خود انگاره واقعی، انعطاف پذیر و پویاست، اما خود انگاره روان رنجور، بدون انعطاف و بی حاصل است و جانشین نامناسبی برای اعتماد به نفس و ارزشمندی واقعی فرد می شود و فرد را بیش از پیش از خویشتن واقعی دور می کند و به احساس پوچی و بیهودگی شخص دامن می زند. اگر شخص روان رنجور کوچکترین نقص و عیبی هر چند جزیی در خود انگاره مشاهده کند، احساس ایمنی و برتری خود را در خطر می بیند.

طبق نظر هورنای احساس بی ارزشی در فرد می تواند باعث تمایل به دستیابی به عملکرد کامل در همه ی زمینه ها گردد که آن را استبداد بایدها نام گذاشت. به راحتی می توان دریافت مفهوم مورد نظر با تعاریف اولیه از کمال گرایی همخوان است(شولتز،1990).

 

[1]– Webster

[2]-Burns

[3]-Marten

[4]– Lahart

[5]-Rosenblate

[6]-Blank

[7]-Stein

8- o’Brien

[9] Hamachek

[10]– Freud 

[11]-Schultz

[12]– Horney