)  نظریه های مرتبط با دلبستگی

  • دیدگاه آنا فروید درمورد دلبستگی

به نظر آنا فروید «اصل لذت»[1] به عنوان اصلی درنظر گرفته شد که همه ی فعالیت های ذهنی را در شخصیت نابالغ و رشدنیافته تحت تاثیر قرار می دهد. از آن جا که همه ی فرایندهای ذهنی کودک با مادرش گره خورده پس در حضور وی می تواند احساس خوشایند داشته باشد. به نظر او دلبستگی نوزاد به مادرش ناشی از تاثیر است که اعمال مادر، و تجربه های درد و لذت روی کودک می گذارد. به نظر آنا فروید «رابطه ی اتکایی»[2] اولیه با مادر مرحله ای است که موجب احساس خوشایند در اثر ارضای نیازهای اساسی در کودک می شود. بنابراین مادر برای نیروگذاری روانی انتخاب می گردد. آنا فروید معتقد است برای این که کودک درد جدایی را تجربه کند، نیروگذاری روانی کودک بر مادر باید به «ثبات شیی» رسیده باشد و کودک باید آن قدر مستقل شده باشد که بتواند خودش نیازهایش را ارضا کند. اگر مادر لیبیدوی قوی داشته باشد، جدایی از او خیلی دردناک خواهد بود و مدت زمان طولانی برای حل آن لازم است. اگر جدایی خیلی طول بکشد موجب پرخاشگری در کودک می شود (خوشابی و همکاران، 1385).

 

 

 

  • دیدگاه مارگارت ماهلر درمورد دلبستگی

          ماهلر[3] معتقد بود که نوزاد تازه متولد شده در یک دنیای خودمحور[4] زندگی می کند تا این که بتواند یک همزیستی نزدیک بین خود و مادرش ایجاد کند. طی این مرحله، نوزاد از نظر روانی با مادرش در هم ادغام می شوند. به نظر ماهلر در این همزیستی اولیه، نوزاد به تدریج می تواند از طریق تفرد/ جدایی[5] از مادرش جدا شود. با یان جدایی نوزاد می تواند با افراد دیگر ارتباط برقرار کند. کودک، حدود دو یا سه سالگی می تواند از مادر جدا شود و در محیط خود کاوش کند. او باید یاد بگیرد که بین تمایل خود برای خودمختاری و نیازش به مجاورت و دلبستگی به مادر در حین جدایی از او تعادل برقرار کند (کرین؛ ترجمه ی، خوی نژاد و رجایی، 1390)

 

  • دیدگاه رفتار گرایی در مورد دلبستگی

رفتارگرایان فرض بر این گذاشته اند آن چه که باعث تغییرات روانی می شود                سائق های زیستی و سایرپاسخ های قابل اندازه گیری است. آن چه نیازهای زیستی کودک را ارضا می کند یعنی سائقی را کاهش می دهد «تقویت کننده اولیه»[6] نامیده می شود. برای مثال، غذا برای کودک گرسنه «تقویت کننده اولیه» محسوب می شود. افراد و اشیائی که به هنگام کاهش سائق حضور دارند، به دلیل تداعی شدن با تقویت کننده ی اولیه «تقویت کننده ثانوی»[7] نامیده می شوند. مادر به عنوان منشا همیشگی تامین غذا و آسایش برای کودک، تقویت کننده ی مهمی محسوب می شود. بنابراین کودک نه تنها به هنگام گرسنگی و درد به دنبال اوست؛ بلکه مواقع دیگر نیز به او وابستگی نشان می دهد (خوشابی و ابوحمزه، 1385). دیدگاه رفتارگرایی بر نقش تقویت و پاداش تاکید دارند. از دید آن ها مادر، به عنوان غذا دهنده و یا امنیت بخش به صورت یک تقویت کننده ی ثانوی عمل می کند. تعامل های رضایت بخش میان مادر- کودک، بدون شک، نتیجه تقویت کننده روی ایجاد دلبستگی، ایفا می کنند. ولی کردارشناسان[8] به این نکته توجه می دهند که گاه دلبستگی، با وجودی که موضوع دلبستگی کودک را می آزارد نیز ایجاد می شود. بنابراین نتیجه ی دلبستگی نمی تواند  مثبت و رضایت بخش، در معنای مورد نظر معتقدان به اصول یادگیری باشد (محسنی، 1390).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   مغز هیجانی:پایان نامه جهت گیری مذهبی و هوش هیجانی با رضایتمندی زناشویی

 

  • دیدگاه کردارشناسی در مورد دلبستگی

کردارشناسان بر این باورند که تنها زمانی می توانیم رفتار حیوانات را درک کنیم که رفتار آن ها را در موقعیت طبیعی شان مورد مطالعه قرار دهیم. فقط از این طریق می توانیم الگوهای رفتاری حیوانات را مشاهده کنیم و ببینیم که این الگوها چگونه به سازگاری این گونه کمک می کند (کرین؛ ترجمه ی خوی نژاد و رجایی، 1391).

کنراد لورنز[9]، مطالعات کردارشناسی خود را در اوایل دهه ی 1930 زمانی آغاز کرد که متقاعد شد نشانه های تکامل را درست مثل ویزگی های جسمانی می توان در الگوهای رفتاری ذاتی حیوانات مشاهده کرد (تانر[10] و ایلهندر[11]، 1971، ص 28؛ به نقل از کرین؛ ترجمه ی خوی نژاد و رجایی، 1391). لورنز دریافت که یک جوجه اردک تازه از تخم درآمده به هر شی متحرکی وابسته می شود و به جای مادر خود آن را دنبال می کند، به شرط این که آن شی در لحظه ی مناسب زندگی جوجه اردک به او معرفی شود.لورنز وابستگی جوجه اردک ها به یک جعبه چوبی چرخ دار، یک انسان، و یک پرنده از نوع دیگر رانشان داد.ایجاد وابستگی بین ارگانیزم و اشیای محیطی نقش پذیری نام دارد. معلوم شده است که نقش پذیری[12] تنها در طول یک دوره ی حساس[13] رخ می دهدو پس از سپری شدن آن دوره ، ایجاد رفتار نقش پذیری در جوجه اردک ها دشوار وغیر ممکن است (السون و هرگنهان، 2009؛ ترجمه سیف، 1390).

بالبی معتقد بود دلبستگی کودک، مسیری شبیه به نقش پذیری در حیوانات را دنبال            می کند؛ اگرچه این فرایند بسیار آهسته تر صورت می گیرد. نوزادان در هفته ی اول زندگی           نمی توانند فعالانه اشیا را از طریق حرکتشان تعقیب کنند، ولی نسبت به افراد، پاسخ های اجتماعی مستقیمی ابراز می کنند. نوزادان لبخند می زنند، غان و غون می کنند، چنگ می زنند، گریه  می کنند و… که همه این ها موجب نزدیک شدن افراد به آن ها می شود. در ابتدا نوزادان این پاسخ ها را به هر کسی ابراز می کنند. اما در شش ماهگی آن ها دلبستگی خود را به افراد معدود و به ویژه به یک فرد خاص، محدود می کنند. آن ها عمدتا می خواهند این فرد، نزدیک آن ها باشد.در این مرحله، آن ها از غریبه می ترسند و یاد می گیرند که سینه خیز بروند، و نماد اصلی دلبستگی شان را هر زمانی که از آن ها دورمی شود، دنبال می کنند. بنابراین آن ها نسبت به فرد معینی نقش پذیر می شوند و این فرد است که دنبال کردن را در آن ها  راه اندازی می کند (ویلیام کرین؛ ترجمه ی خوی نژاد و رجایی ،1391).

 

 

[1]– pleasure principle

[2] – anaclitic relation

[3] Mahler

[4] – self- center

[5] – separation individuation

[6]– primary reinforcer

[7]– secondary reinforcer

[8] – ethology

[9]– Lorenz

[10] – Toner

[11]– Ilhender

[12]– imprinting

[13]-critical period