– هوش هیجانی چیست؟

هوش هیجانی، ‌ترکیب عاطفه با شناخت و هیجان با هوش است. بنابراین می تواند در توانایی به کارگیری هیجان ها به منظور کمک به حل مشکلات و داشتن زندگی اثر بخش باشد. شناخت احساسات و توانایی ها را می توان در برانگیختن خودمان و دیگران استفاده کنیم و بدانیم آیا این هیجان ها و عواطف موجب تسهیل یا مانع برقراری تعامل با دیگران می شود. بارون می گوید 2 نوع هوش داریم: هوش هیجانی و عقل که هر کدام با فعالیت بخشی از مغز ارتباط دارند. لایه های فوقانی مغز (قشر تازه مخ[1]) از بافت های پیچیده ای تشکیل شده که مغز متفکر در آن بخش فعالیت می کند. مرکز هیجان ها و عواطف در لایه های زیر ین قشر مخ یا کورتکس قرار دارد. هوش هیجانی یک توانایی مجرد و جدا از سایر توانایی ها نیست. بلکه داشتن مهارت هایی تا بدانید چه کسی هستید. چه افکار، عواطف، ‌احساسات و پیوستگی رفتاری دارید. به عبارتی می توان گفت شخصیت افراد ترکیب درستی از عقل و دل است و معمولاً‌ سمبل عقل، بهره هوشی (IQ) و دل، هوش هیجانی (EQ) است.

هوش هیجانی در برقراری ارتباط موفق با همکاران،‌ اعضاء خانواده و آشنایان به ما کمک می کند و درهای صمیمیت،‌ دوستی و محبت را به رویمان می گشاید به این حالت در روان شناسی، بلوغ فکری یا پختگی می گویند. هوش هیجانی محصول دو مهارت اصلی است: قابلیت فردی[2] و قابلیت اجتماعی[3]. قابلیت فردی محصول توانایی در دو مهارت مهم،‌ خود آگاهی و خود مدیریتی است این مهارت ها بیشتر روی خود فرد تمرکز می کنند تا تعامل ها[4] با دیگران. خودآگاهی عبارت است از توانایی در درک صحیح و دقیق هیجان ها در همان لحظه ای که روی می دهند و فهمیدن این که در رابطه با وضعیت های متفاوت چه تمایلاتی وجود دارد. خود مدیریتی یعنی توانایی استفاده از آگاهی از هیجان ها برای انعطاف پذیر ماندن و رفتار خود را به طور مثبت رهبری کردن.

قابلیت اجتماعی بر توانایی در درک کردن دیگران و مدیریت کردن روابط تمرکز می کند. قابلیت اجتماعی محصول مهارت های هوش هیجانی است، ‌مهارت هایی که در حضور دیگران به دست می آیند: آگاهی اجتماعی و مدیریت رابطه. آگاهی اجتماعی عبارت است از توانایی در حدس زدن دقیق هیجان های دیگران و فهمیدن اینکه واقعاً‌ آنها چه احساسی دارند. مدیریت رابطه محصول سه مهارت هیجانی اول است: خودآگاهی– خود مدیریتی و آگاهی اجتماعی. مدیریت رابطه عبارت است از توانایی به کارگیری آگاهی از هیجان های خود و نیز از هیجان های دیگران برای مدیریت کردن تعامل ها، ‌این کار باعث می شود تا تبادل اطلاعات شفاف باشد و شخص به طور مؤثر بتواند از عهده تعارض ها و برخوردها برآید (گلمن، 2009).

2-12- نظریه هایی در باب هوش

   تا دهه 1960 پژوهش در باب هوش در استیلای رویکرد «عاملی» قرار داشت. لیکن همگام با رشد و گسترش روان شناسی شناختی و تأکید آن بر الگوهای پردازش اطلاعات رویکرد تازه ای در این زمینه سر بر زد.

2-12-1- نظریه هوش چندگانه گاردنر[5]

   گاردنر تلاش می کند برای نقش های گوناگون مردمان در فرهنگ های گوناگون تبیینی به دست دهد. او معتقد است که این گوناگونی را با فقط یک هوش زیر بنایی نمی توان تبیین کرد بلکه حداقل هفت نوع هوش می تواند وجود داشته باشد که عبارتند از:

1 – هوش زبانی: استعداد سخن گفتن در کنار ساز و کارهای آواشناسی (صدای سخن)،‌ نحو (دستور زبان)، ‌معنا شناسی (معنا) و منظور شناسی[6] (تلویحات و کاربردهای زبان در موقعیت های گوناگون).

2 – هوش موسیقیایی: توان آفرینش، انتقال و درک معانی حاصل از اصوات همراه با ساز و کارهای مختص زیر و بمی، ‌ضرب آهنگ و طنین.

3 – هوش منطقی- ریاضیاتی: توان کاربرد و دریافت روابط فارغ از اشیا و اعمال به معنای اشتغال به تفکر انتزاعی.

4 – هوش فضایی: توان دریافت اطلاعات دیداری یا فضایی، ‌تغییر آن ها، و بازآفرینی تصویرهای دیداری بدون ارجاع به محرک اصلی. شامل توان تصویر سازی سه بعدی و حرکت دادن و چرخاندن آن تصویر.

5 – هوش تنی- حرکتی: توان به کاربردن همه بخش های بدن برای حل مسأله یا گره گشایی موقعیتی.

6 – هوش درون فردی: توان تمییز احساسات،‌ منظورها و انگیزه های خویش.

7 – هوش میان فردی: توان بازشناسی و تمییز احساسات و باورها و منظورهای مردم.

2-12-2- نظریه هوش و رشد شناختی آندرسن

   آندرسن درصدد تبیین جنبه های گوناگون هوش است، ‌نه فقط موضوع تفاوت های فردی بلکه چگونگی افزایش توان های شناختی بر اثر رشد،‌ عملکرد توان های اختصاصی و همچنین وجود توان های همگانی و یکسان در بین مردم،‌ نظیر دیدن اشیا در سه بعد، ‌بنابراین برای تبیین این جنبه ها به وجود ساز و کار پردازشی زیر بنایی معادل هوشی عمومی (g) اسپیرمن،‌ همراه با پردازشگرهای ویژه ای که با تفکر گزاره‌یی و عملکردهای دیداری و فضایی سر و کار دارند قائل می شود. وجود توان های همگانی همسان را با مفهوم «دستگاه های مستقل» که عملکردشان در گرو پدیده رسش است تبیین می کنند.

2-12-3- نظریه سه وجهی اشترنبرگ[7]

   نظریه سه وجهی اشترنبرگ براین باور بنا شده که نظریه های پیشین نه نادرست بلکه ناقص و ناکامل است. همه خرده نظریه در آن مطرح می شود؛ نظریه مؤلفه ای (ناظر به ساز و کارهای پردازشگری درونی). خرده نظریه تجربه نگر (تجربه شخص با هر تکلیف و موقعیت) و خرده نظریه بافت نگر (رابطه بین محیط خارجی و هوش شخص).

2-12-4- نظریه زیست بوم شناختی سوسی

   استفن سوسی[8] (1990) تلاش کرده ضمن بنا کردن نظریه خود بر پایه نظریه اشترنبرگ و نشان دادن نارسایی های آن، ‌از طریق تکیه بیشتر بر بافت و تأثیر آن بر حل مسأله، نارسایی ها را از بین ببرد.

پیشنهاد سوسی این است که به جای فقط یک هوش زیر بنایی یا g، «استعداد های شناختی چند گانه» دست اندرکار هستند که بنیاد زیستی دارند و برای فرایندهای ذهنی حد و مرز تعیین می کنند. سوسی بافت را برای تحقق توان های شناختی ضروری می داند. منظورش از «بافت»، زمینه های اطلاعات و همچنین عواملی از قبیل شخصیت،‌ انگیزش و آموزش است. بافت ها ممکن است ذهنی، ‌اجتماعی یا جسمانی و فیزیکی باشند. خلاصه اینکه در نظریه او دانش و اطلاعات نقش حساسی در هوش پیدا می کند (اکبرزاده، 1388).

 2-13- هیجان چیست؟

   واژه ای که تحت عنوان هیجان به آن اشاره می کنیم، اصطلاحی است که روان شناسان و فلاسفه بیش از یک قرن درباره معنای دقیق آن به بحث وجدل پرداخته اند. در فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد،‌ معنای لغوی هیجان چنین ذکر شده است: «هر تحریک یا اغتشاش در ذهن، ‌احساس، ‌عاطفه؛ هر حالت ذهنی قدرتمند یا تهییج شده». دانیل گلمن لغت هیجان را برای اشاره به یک احساس، افکار،‌ حالت های روانی و بیولوژیکی مختص آن و دامنه ای از تمایلات شخص برای عمل کردن براساس آن به کار می برد. تعداد هیجان های شناخته شده با در نظر گرفتن ترکیبات، ‌گوناگونی ها، ‌تحولات و اختلالات جزیی میان آن ها به صدها نوع می‌رسد. در واقع،‌ هیجان های ظرفیت بی شماری وجود دارند که برای بیان آنها واژه ای نداریم. به طور کلی هیجان سه مؤلفه اساسی دارد:

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه شخصیت بهبود یافتگان و بهبود نایافتگان اعتیاد) ملاک‌های وابستگی به مواد

1– مؤلفه شناختی: افکار، ‌باورها و انتظاراتی که نوع و شدت هیجان را تعیین می کند، ممکن است برای یک فرد لذت بخش و برای فردی دیگر آزار دهنده یا کسل کننده باشد.

2– مؤلفه فیزیولوژیکی: هیجان می تواند با تظاهرات و تغییرات جسمانی همراه باشد، ‌مثلاً‌ هنگامی که بدن به واسطه ترس یا خشم برانگیخته می شود ضربان قلب بالا می رود،‌ مردمک چشم ها گشادتر می شود و نفس به شمارش می افتد.

3– مؤلفه رفتاری: این مؤلفه به حالت های مختلف تظاهرات هیجان ها اشاره می کند. حالت اندام های بدن و آهنگ صدا از این جمله است (چامرو و همکاران[9]، 2007).

2-13-1- انواع هیجان های اصلی

   ترس: ترس واکنش هیجانی است و از تعبیر انسان که موقعیت، خطرناک و تهدیدی برای سلامتی اوست،‌ ناشی می شود. درک مخاطرات تهدیدها می تواند روانی یا جسمانی باشد. رایج ترین موقعیت های ترس آور مربوط به پیش بینی صدمه جسمانی یا روانی، ‌آسیب پذیری در برابر خطر، یا انتظار فرد از اینکه توانایی مقابله کردن را با موقعیت های قریب الوقوع ندارد. پیش بینی فرد که نمی تواند با تهدید یا خطر محیطی مقابله کند،‌ به اندازه هر ویژگی واقعی خود تهدید یا خطر،‌ به عنوان منبع ترس، اهمیت دارد (گنجعلی بنجاور، 1388).

خشم: خشم هیجانی فراگیر است. هنگامی که افراد جدیدترین تجربه هیجانی خود را توصیف می کنند، خشم هیجانی است که بیشتر به ذهن می آید. خشم از مانع به جود می آید مثل زمانی که فرد برداشت می کند که نیروهای بیرونی،‌ در برنامه ها، هدف ها، یا سلامتی او اختلال ایجاد می کنند. خشم همچنین از خیانت در امانت، مورد بی اعتنایی قرار گرفتن،‌ مورد انتقاد ناموجه قرار گرفتن،‌ بی ملاحظه گی دیگران‌ و رنجش انباشته شده ناشی می شود. اساس خشم این عقیده است که اوضاع آن گونه که باید باشد، نیست. مانع، اختلال، یا انتقاد ناموجه هستند.

نفرت: نفرت عبارت است از خلاص شدن از شر چیزی آلوده، فاسد، ‌یا گندیده. اینکه آن چیز چیست،‌ به رشد و فرهنگ بستگی دارد. در زمان طفولیت، ‌علت نفرت به مزه های ترش و تلخ محدود است. در کودکی، ‌واکنش های نفرت از بیزاری به تنفری که به صورت روان شناختی اکتساب می شود و به طور کلی از چیزی که تهوع آور باشد، ‌گسترش می یابد. در بزرگسالی،‌ نفرت از برخوردهای ما با هر چیزی که معتقدیم به طریقی آلوده است ایجاد می شود،‌ مثل آلودگی های بدن (بهداشت نامناسب، لخته خون، ‌مرگ)، آلودگی های میان فردی (تماس بدنی با افراد نامطلوب)، ‌و آلودگی های اخلاقی (سوء استفاده از کودک، ‌زنا با محارم،‌ خیانت). وظیفه نفرت رد کردن است. افراد از طریق نفرت،‌ فعالانه برخی از جنبه های مادی یا روانی محیط را پس می زنند و دور می اندازند (گنجعلی بنجاور، 1388).

غم: غم منفی ترین و آزارنده ترین هیجان است. غم اصولاً‌ از تجربیات جدایی یا شکست ناشی می شود. جدایی از دست دادن فردی عزیز از طریق مرگ، طلاق، شرایط (مثل مسافرت)، یا مشاجره ناراحت کننده است. شکست نیز به غم می انجامد مثل رد شدن در امتحان، نپذیرفته شدن برای عضویت در گروه. حتی شکست خارج از کنترل ارادی فرد، ‌مثلاً ‌در جنگ، بیماری، رکود اقتصادی. یکی از جنبه های مثبت غم این است که به صورت غیر مستقیم به انسجام گروههای اجتماعی کمک می کند. چون جدایی از افراد عزیز موجب غم می شود و به خاطر اینکه غم هیجان ناراحت کننده ای است، پیش بینی آن،‌ افراد را با انگیزه می کند تا با عزیزانشان منسجم بمانند.

شادی: رویدادهای شادی آور،‌ پیامدهای خوشایند را شامل می شوند مانند موفقیت در کار،‌ پیشرفت شخصی، پیش روی به سمت هدف، ‌به دست آوردن چیزی که می خواهیم، ‌جلب احترام، مورد محبت و لطف قرار گرفتن،‌ دریافت خبری خوشحال کننده، یا تجربه کردن احساس های لذت بخش. شادی وظیفه ای دو گانه دارد. اولاً،‌ به ما کمک می کند که برای انجام دادن فعالیت های اجتماعی اشتیاق داشته باشیم. ثانیاً‌،‌ شادی «وظیفه آرامش بخش» دارد.

علاقه: علاقه شایع ترین هیجان در عملکرد روزمره است. مقداری علاقه همیشه وجود دارد، ‌معمولاً ‌علاقه ما متوقف یا شروع نمی شود، ‌بلکه آن را از یک موضوع یا رویداد به دیگری هدایت می کنیم. رویدادهای زندگی که توجه ما را هدایت می کنند آنهایی هستند که نیازها یا سلامتی ما را در بردارند (گنجعلی بنجاور، 1388).

حالت های روحی[10] در حلقه های بیرونی جای دارند و به زبان فنی، ‌خموش ترند و نسبت به یک هیجان خاص، دوام بسیار بیشتری دارند (برای مثال اگر چه بسیار نادر است فرد یک روز تمام در اوج خشم قرار داشته باشد، ‌اما داشتن حالت روحی گرفته و تحریک پذیر در تمام مدت روز، چندان نادر نیست ‌که در این میان، وهله های کوتاه مدتی از خشم هم به آسانی پیش می آیند). در مرتبه بعد از حالات روحی،‌ باید از خلق و خو[11] صحبت کنیم که آمادگی ابراز یک هیجان یا حالت روحی مشخص است که افراد را مالیخولیایی، ‌ترسو یا شادمان می سازد و ورای این حالت های هیجانی باید از اختلالات[12] هیجانی آشکار مانند افسردگی بالینی یا اضطراب مداوم نام برد که بر اثر آن فرد احساس می‌کند به صورتی مستمر،‌ در یک حالت روحی مسموم کننده گرفتار شده است (گنجعلی بنجاور، 1388).

[1] – Neocortex

[2] – Personal Competence

[3] – Social Competence

[4] – Interacation

[5] – Gardner

[6] Pragmatics

[7] Sternberg Triarchic

[8]Stephen ceci

[9] Chamorro

[10] – Moods

[11] – Temperaments

[12] – Disorders